هیولا

This entry was posted by پيمان یکشنبه, 23 می, 2010
Read the rest of this entry »

متهم به عمل لواط اجباری بالای پسر هشت ساله، از سوی محکمه ابتدائیه ولایت هرات به پانزده سال حبس محکوم به مجازات شد.

این پسر هشت ساله که به شفاخانه حوزوی اعزام گردیده و از سوی موظفین  شفاخانه نیز انجام عمل مذکور بالای وی تائید شده است.

 کودک هشت ساله از یک خانواده فقیر جامعه بوده و همرای پدرش در فروش بولانی کمک می کند،که همانا به تاریخ 18 برج حوت سال گذشته مقداری از بولانی ها را گرفته به منظور فروش بسوی یکی از ترمینال های موجود در منطقه، واقع      در سرک 64 متره به حرکت شده و بولانی ها را می برد ، دو نفر از دریوران  ترمینال، نونهال هشت ساله را به بهانه اینکه گویا از تو تمام بولانی هایت را  می خریم طفل را بداخل موتر برده و به اجبار عمل لواط را همرایش انجام می دهند.

مادرکودک هشت ساله با چشمانی پراز اشک گفت: او اولین طفل من است من تازه او را به صنف اول شامل کرده بودم می خواست مکتب برودو چون هنوز مکتب شروع نشده بود تصمیم گرفتیم برای اینکه به کوچه و درو دیوار نباشد تا شروع مکاتب نزد پدرش بوده با وی در کارها کمک نماید.

طبق روال همیشه آنروزهم ساعت شش پدر وبچه به خانه برگشتند، او خیلی وضع وخیم داشت من خود نیز مریض بوده و سیرم دستم بود با این وجود متوجه بودم که طفلکم حالش خوب نیست و قتی می ایستد و بر می خیزد دستش را به دیوا ر می گیرد و به جبر می ایستد ویا می نشینددر همین حال سعی می کرد که من و پدرش متوجه وضعیتش نشویم و من اورا دگرگون یافتم تا اینکه از او سوال کردیم، تورا چی شده است؟ او جوابی نداد و گفت هیچ نشده است شب هم نان نخورد با خواهر کوچکتر خود نیز بازی یا سرو صدای نکرد،ورفت و دراز کشید تا بخوابدو من هنوز خوابش نبرده از پدرش سوال کردم بچه را زدی که حالش خوب نیست؟ گفت: نه  رفت بطرف پسرم تا اینکه اورا بلند کرد که از او بپرسد چی شده است پسرم شروع کرد به جیغ زدن و می گفت مرا دست نزنید،بالاخره گفت با بچه هاجنگ کردم و پایم نرم شده است،پدرش که پایش را نیز نگاه کردسالم بود و هیچ زخمی نداشت وبعدا بستر خوابش را پهن کرد واورا برد روی بستر خوابش ،من تانیمه های شب بیدار بودم ناظر این بودم که پسر دلبندم همیش درخواب ناله میکند ، از خواب بیدار می شود و هذیان میگوید، این بود که سیرمم تمام شد و من به طرفش رفتم تا پتو را بالای آن بیندازم که از خواب پرید وچشمانش بزرگ شدند و پتو را محکم گرفت .من اورا آرام کرده دوباره خواباندم.

صبح فردا پدرش تنهای به سر کار رفت واو تا زمانیکه پدرش نرفت از خواب بلند نشد متعاقبابعداز بیدارشدن من از کودک نازنیم خواستم تا لباس هایش را بیرون کند ،لباس ها را از من گرفته به خانه دیگر رفت تا لباسش را بکشد وبعد دست و صورت خودرا شسته و آمد نشست تا چای بخورد،من هم از او خواستم زود چای خورده تا اینکه به بازار برویم وبرایش کیف و کفش و لباس برای مکتب بگیرم.

به خانه دیگر رفته لباس ها را جهت شتشوی گرفته بیرون بردم، زمانیکه لباس ها را بیرون دیدم متوجه شدم که پرخون است موی بدنم تیغ کشید و قلبم درد گرفت هر قسمی بود خودرا به خانه رساندم واز اوجویای موضوع شدم ، عزیز دوردانه من با  همان آرزو ها و امید های زندگی فقیرانه ما فقط گریه می کردو اشک می ریخت سوالات مکرر و التماس ها ی من مجبورش کرد و گفت: اگر به با با چیزی نگویی وشما و بابا من را نزنید می گویم،نور چشمم شروع کرد وقضیه را برایم تعریف کرد خود را گم کرده بودم،دنیا بر سرم تاریک شدویرانی زندگی کودکم مرادیوانه می کرد. اورا برداشته و به نزد پدرش رفتم وجریان را برایش گفتم حس نمودم کمرش شکست از قد به زمین خورد با رنگ پریده و لکنت زبان می گفت: خدایا چرابا فرزند کوچکم این کار را کرده اندو می خواست همان موقع ترمینال برود ولی من مانعش شدم و خواستم تا خود پسرم برود که مانیز از این طریق آن افراد پلید را بشناسیم .

طبق روال همه روزه بولانی ها را داخل ساک گذاشته وبه پسرم دادیم ،او در اوایل خیلی گریه کرد و حاضر نبود دوباره این کار را انجام دهد،با تمنا فراوان توانستیم راضیش کنیم بالاخره او کیسه بولانی را برداشته و شروع به رفتن کرد ماهم به دنبالش به راه افتادیم،هر چند قدمی که برمی داشت در حالیکه گریه می کرد می ایستاد و عقب سرش را نگاه می کرد،بازهم با اصرارو التماس من و پدرش به راه خود ادامه دادتاکه رسید به ترمینال همینکه وارد ترمینال شد نزدیک مردی ایستاد رنگ اش زرد شد و جیغ زد مادر، بابا همین است ،همان لحظه پدرش با تمام قدرت با خشم تمام دویده واورا گرفته به قوماندانی امنیه بردیم که از سوی موظفین پولیس پسر هفده ساله همدستش نیز گرفتار گردید. مادر ادامه داد:روحیه پسرم زیاد متلاشی شده است برای اینکه این خاطره بد از ذهن خودما و پسرعزیزم پاک شود خانه خودرا در شهر رها کرده با وجود اینکه آب و برقی در آنجا وجود ندارد برای زندگی به خارج از شهر کوچ کردیم وی افزود پدراش نیز کار خودرا ترک کردو به کار خشت پزی مشغول شد او می گفت :پسرم خیلی شوخ طبع و سرزنده بود اما حالا گوشه گیر و مظلوم شده است مادر پسر هشت ساله خواهان سنگ سار متهمین گردیده افزود:هیچگاه آن آدم های پست را فراموش نکرده و نخواهم بخشید.

این خانواده  مدت 9 سال می شود که به امید آینده ای روشنتر برای اطفال اش از دیار قربت برگشته است و به جمع هم میهنان خود پیوسته است که نا خود آگاه زندگی که همراه با مشکلات فراوان بود دگرگون تر می شود.در همین حال پسری که باید در زیر سایه و پناه این جامعه اسلامی به آسایش و راحتی زندگی می کرد و سرگرم بازی های کودکانه اش می بود ،از زندگی لذت می برد تو سط دو ظالم از خدا بی خبر زخمی شده و زندگی خودرا با ترس سپری می نماید همراه با آن والدینی که باتمام کمبودی های زندگی سعی برآن دارند تا به هرزحمتی وسیله آسایش فرزندان خود را فراهم کنند و هر لحظه شاهد رشد ، شگوفایی و مو فقیت آنها  باشند در مسیری کوتاه خود را شکست خورده یافته و ناظر ازهم پاشیدن فرزند خود هستند.

این جلسه قضائی دیوان جزا محکمه ابتدائیه حوزه اول  در صالون جلسات قضائی محکمه مذکور به ریاست قضاوتپوه مولوی محمد رحیم کریمی رئیس محکمه متذکره دایر گردید.در پایان برای متهمین ابلاغ شد که در میعاد معینه حق استیناف خواهی شان محفوظ است. 

الهه خالقی

2 Responses to “هیولا”

  1. مجتبی نیکنام

    این آدمهای جانی و از خدا نترس را باید زنده بسوزانند تا درس عبرتی شود برای کسانی که افکار پلید دارند.

  2. مسلمیار

    لعنت خدا بر این جانیان یکی از سر کرده تحریک اسلامی بودم ای کاش امروز میتوانستم بفر یاد این پدر ومادر وفرزند شان برسم اما امیدوارم که قضات محترم سخترین جزا طبق قانون شریعت اسلامی را برای این جنایتکاران اعمال نمایند اگر تحریک اسلامی فعلا حاکم نیست اسلامی وجود دارد ومردم ما مسلمان هستند درست است امروز مجازات اسلامی اعمال نمی شود ولی بر حال مسئو لین محترم فعلی هم در قبال تک تک افراد جامعه مسئول هستند وخداوند ج از مسئو لین سخت باز خاست خواهند نمود به امید پیروزی حق بر باطل